Willkommen | Welcome  

خوش آمديد | تماس با ما

 

خطبه حضرت زینب ( س)

 

 

چنانكه مي‌دانيم و هر آشنا بتاريخ اسلام ‌مي‌داند، دختر پيغمبر را از علي(ع) فرزنداني است. دو پسر بنامهاي حسن و حسين(ع) و دو دختر بنام زينب و ام كلثوم.

شيخ مفيد فرزندان علي(ع) را از فاطمه چنين مي‌شمارد: حسن و حسين و زينب كبري و زينب صغري كه كنيه او ام كلثوم است و در پايان اين باب مي‌افزايد: و از شيعيان گفته‌اند كه فاطمه پس از پيغمبر پسري را سقط كرد، هنگامي كه او را در شكم داشت محسن ناميد. طبري نوشته‌است "گويند فاطمه را از علي پسري ديگر بنام محسن بود كه در خردي در گذشت". در روايات شيعي و نيز بعضي كتب اهل سنت و جماعت آمده است كه اين فرزند بر اثر آسيبي كه در روزهاي پرگير و دار پس از رحلت پيغمبر(ص) بر دختر او وارد آمد سقط گرديد.

زينب(ع)

باحتمال قوي تولد زينب(ع) در ششمين سال از هجرت پيغمبر بوده‌است. اگر اين احتمال درست باشد وي از آنروز كه پيرامون خود را نگريسته‌ و با محيط زندگاني آشنا شده با مصيبت و فاجعه رو برو بوده‌است. مرگ پيغمبر(ص) در پنجسالگي او و حادثه‌هاي رقت‌انگيزي كه در آن روز، درون و برون خانه وي رخ داد. سپس بيماري مادرش، ناله‌ها و اشك‌هاي وي در مصيبت پدر و شكوه‌هائي كه از ستم‌ها و رنج‌ها داشت و سرانجام مرگ وي و دلخراش‌تر از آن هاله‌اي از ترس و پنهان‌ كاري كه گروه كوچك مصيبت‌زده را فراگرفت. گويا طفلان هم رخصت نداشتند بانگ شيون را بلند كنند، مبادا همسايگان بشنوند و خبر بگوش اين و آن برسد و بر جنازه زهرا (ع) حاضر شوند و سفارش دختر پيغمبر عملي نگردد. تقدير الهي تربيت مادر و دختر را همانند خواسته بود. او نيز بايد دوره‌هاي سخت آزمايش را يكي پس از ديگري بگذراند و براي تحمل روزهاي دشوارتر و مصيبت‌بارتر آماده شود. چون به سن رشد رسيد، عبدالله پسر جعفربن ابي طالب وي را بزني گرفت. عبدالله از تولد يافتگان حبشه است و كسي است كه پيغمبر(ص) درباره او دعاي خير فرموده‌است. همه نويسندگان سيده او را به بزرگواري، عزت نفس و مخصوصا بخشش فراوان ستوده‌اند. زينب(ص) از عبدالله صاحب فرزنداني شد. مصعب ز بيري فرزندان او را سه پسر و يك دختر نوشته‌است. پسران: جعفر و عون اكبر كه فرزنداني از آنان نماند و علي كه اعقاب عبدالله از اين پسراند و دختري بنام ام كلثوم را به حسين(ع) واگذاشت و او وي را به قاسم بن محمد بن جعفر بن ابي طالب به زني داد نيز طبرسي در اعلام الوري فرزندان عبدالله را همين چهار تن نوشته‌است اما مشهور است كه پسران او علي، محمد، عون و عباس بودند.

حضرت زينب(ع) در بازار كوفه با سخنان خود درسي فراموش نشدني به مردم اين شهر داد، پس از حمد خدا چنين گفت:

مردم كوفه! مردم مكار و فريبكار! مردم خوار و بيمقدار! بگرييد كه هميشه ديده‌هاتان گريان و سينه‌هاتان بريان باد! زني رشته باف را مانيد كه آنچه را استوار بافته است از هم جدا سازد. پيمان‌هاي شما دروغ است و چراغ ايمانتان بي‌فروغ. مردمي هستيد لاف زن و بلند پرواز! خود نما و حيلت‌ساز! دوست كش و دشمن نواز! چون سبزه پارگين، درون سوگنده و برون سوسبز و رنگين، نابكار! چون سنگ گور نقره آگين.

چه زشت كاري كرديد! خشم خدا را خريديد و در آتش دوزخ جاويد خزيديد. مي‌گرييد؟ بگرييد! كه سزاوار گريستنيد نه در خور شادمان زيستن. داغ ننگي بر خود نهاديد كه روزگاران برآيد و آن ننگ نزدايد!

اين ننگ را چگونه مي‌شوئيد؟ و پاسخ كشتن فرزند پيغمبر را چه مي‌گوييد؟ سيد جوانان بهشت و چراغ راه شما مردم زشت كه در سختي يارتان بود و در بلاها غمخوار. نيست و نابود شويد.

هرآينه باد در دست داريد و در معامله‌اي كه كرديد زيانكار! و بخشم خدا گرفتار و خواري و مذلت بر شما باد. كاري سخت زشت كرديد كه بيم مي‌رود آسمانها شكافته شود و زمين كافته و كوهها از هم گداخته.

مي‌دانيد چگونه جگر رسول خدا را خستيد؟ و حرمت او را شكستيد! و چه خاكي بر سر بيختيد؟ زشت و نابخردانه كاري كرديد كه زمين و آسمان از شر آن لب ريز است و شگفت مداريد كه چشم فلك خونريز است. همانا عذاب آخرت سخت‌تر است و زيانكاران را نه يار و نه ياور است.

اين مهلت، شما را فريفته نگرداند! كه خدا گنهكاران را زود بكيفر نمي‌رساند و سرانجام خوان مظلوم را مي‌ستاند. اما مراقب ما و شماست و گنهكار را بدوزخ مي‌كشاند. سپس روي خود را از آنان برگرداند و همه را انگشت بدهان در حيرت نشاند. مردمي پير از بني جعفي كه ريش خود را از گريه تر ساخته بود گفت:

           پسران آنان بهترين پسرانند

                                          و دودمان ايشان سربلندترين دودمان

اسيران را به كاخ پسر زياد بردند. وسيله قدرت‌نمائي هرچه بيشتر در اين مجلس از پيش فراهم شده‌بود. قدرت نمائي برابر خاندان پيغمبر و بخاطر زهر چشم گرفتن از مردم كوفه. پسر زياد بگمان خود راه پيروزي را تا پايان آن پيموده بود. حسين را كشته زن و فرزند او را اسير كرده و پوزه شيعيان عراق را بخاك ماليده است. از اين پس چه كسي جرات دارد نام علي(ع) را بر زبان آرد!

اين زن كيست؟

زينب دختر فاطمه!

خدا را شكر! ديديد خدا چگونه شما را رسوا كرد و دروغ گفته‌هاتان را آشكار ساخت؟

پسر زياد بقدرت خويش مي‌باليد و براي قدرت و براي قدرت‌نما دردي بدتر از اين نيست كه او را بچيزي نشمرند و پيش روي مردمان تحقيرش كنند. دختر علي به سخن آمد. گوئي هيچ اتفاقي رخ نداده، نه برادر و كسانش را كشته‌اند و نه خود او و خويشاوندانش را دست و گردن بسته پيش روي مردي پست و خونخوار نگاه داشته‌اند. گوئي براي مناظره علمي بدين مجلس خوانده شده‌است:

سپاس خدا را كه ما را به محمد(ص) گرامي داشت. فاسقان دوغ مي‌گويند و بدكاران رسوا مي‌شوند و آنان ما نيستيم ديگرانند!

پسر زياد حيرت كرد. نه تنها گردني را كه مي‌خواستند خم كنند، راست‌تر ايستاد. سرهاي افكنده بيجان را نيز بي‌آنكه خود بخواهند برافراشت. ناچار از راه ديگر درآمد:

ديدي خدا با برادرت چه كرد؟

از خدا جز خوبي نديديم! برادرم با ياران خود براهي رفتند كه خدا مي‌خواست. آنان شهادت را گزيدند و با افتخار بدين نعمت رسيدند! اما تو ستمكار به پاسخ آنچه كردي گرفتار خواهي‌بود! پسر زياد خرد شده‌بود و از شنيدن اين پاسخ پايمال شد. آخرين سلاح درمانده چيست؟ دشنام!

با كشته شدن برادر سركش و نافرمان تو خدا دلم را شفا بخشيد.

پسر زياد! مهتر ما را كشتي! از خويشانم كسي نهشتي! نهالما را شكستي! ريشه ما را از هم گسستي! اگر درمان تو اينست؟ آري چنين است!

سخن به سجع مي‌گويد. پدرش نيز سخن‌هاي مسجع مي‌گفت.

پس پايان كساني كه بدي كردند، بدتر(دوزخ) بود. چه آنان آيت‌هاي خدا را دروغ خواندند و بدان فسوس كردند.

يزيد! پنداري اكنون كه زمين و آسمان بر ما تنگ است و چون اسيران شهر بشهرمان مي‌برند، در پيشگاه خدا ما را ننگ است؟ و ترا بزرگواري است و آنچه كردي نشانه سالاري؟ بخود مي‌بالي و از كرده خويش خوشحالي كه جهان تو را بكام است و كارهايت به نظام.

نه چنين است. اين شادي تو را عزاست و اين مهلت براي تو بلاست و اين گفته خدا است:" آنانكه كافر شدند مي‌پندارند، مهلتي كه بدانها مي‌دهيم برايشان خوبست، همانا مهلتشان مي‌دهم تا بر گناهان بيفزايند و برايشان عذابي دردناكست."

پسر آزادشدگان. اين آئين دادست كه زنان و كنيزانت را در پرده نشاني و دختران پيغمبر را از اين سو بدان سو براني؟ حريم حرمتشان شكسته! و نفسهاشان در سينه بسته! نژند بر پشت شتران! و شتربانان آنان دشمنان.

از سويي به سويي و هر روز بكوئي، نه تيمارخواري دارند و نه ياري. نه پناه و نه غمگساري، دور و نزديك بآنان چشم دوخته و دل كسي بحالشان نسوخته.

آنكه ما را خوار مي‌شمرد و بچشم كينه و حسد در ما مي‌نگرد، نشگفت اگر دشمني ما را از ياد نبرد. با چوبدستي بدندان جگر گوشه پيغمبر مي‌زني؟ و جاي كشتگانت را در بدر، خالي مي‌كني؟ كه كاش بودند و مرا مي‌ستودند! آنچه راكردي خرد مي‌شماري؟ و خود را بي‌گناه مي‌پنداري؟

چرا شاد نباشي؟ كه دل ما را خستي و از رنج سوزش درون رستي و آنچه ريختي خون جوانان عبدالمطلب بود، ستارگان زمين و فرزندان رسول رب العالمين.

و بزودي بر آنان خواهي درآمد، در پيشگاه خداي متعال و دوست خواهي‌داشت كه كاش كور بودي و نمي‌گفتي "چه خوش بود كه كشتگان من دربدر، اينجا بودند و مرا خوش باش مي‌گفتند و شادي مي‌نمودند."

خدايا حق ما را بستان! و كساني را كه بر ما ستم كردند به كيفر رسان! يزيد! بخدا جز پوست خود را ندريدي! و جز گوشت خويش را نبريدي! و بزودي و بناخواست بر رسول خدا در مي‌آئي! روزي كه خويشن و كسان او در بهشت غنوده‌اند و خدايشان در كنار هم آورده‌است و از بيم پريشاني آسوده‌اند. اين گفته خداي بزرگ است كه "مپندار آنان كه در راه خدا كشته‌شده‌اند، مرده‌اند كه آنان نزد پروردگار خود زنده‌اند و روزي خورنده‌اند."

بزودي آنانكه تو را بر اين مسند نشانده و گردن مسلمانان را زير فرمان تو كشانده، خواهند دانست كه زيانكار كيست و خوار و بي‌يار چه كسي است. آنروز داور خدا و دادخواه مصطفي و گواه بر تو دست و پاست.

اما اي دشمن و دشمن زاده خدا. من هم اكنون تو را خوار مي‌دارم و سرزنش تو را بچيزي نمي‌شمارم اما چه كنم كه ديده‌ها گريانست و سينه‌ها بريان.

و دردي كه از كشته‌شدن حسين بدل داريم بي‌درمان. سپاه شيطان ما را بجمع سفيهان مي‌فرستد تا مال خدا را بپاداش هتك حرمت خدا بدو دهند. اين دست جنايت است كه بخون ما مي‌آلايند و گوشت ماست كه زير دندان ميخايند و پيكر پاك شهيدانست كه گرگان بيابان از هم مي‌ربايند. اگر ما را به غنيمت مي‌گيري غرامت خود را مي‌گيريم. در آنروز جز كرده زشت چيزي نداري.

تو پسر مرجانه را به فرياد مي‌خواهي! و او از تو ياري مي‌خواهد. با يارانت در كنار ميزان ايستاده چون سگان بر آنان بانگ مي‌زني و آنان بروي تو بانگ مي‌زنند و مي‌بيني كه نيكوترين توشه‌اي كه معاويه براي تو ساخت كشتن فرزندان پيغمبر بود كه بگردنت انداخت. بخدا كه جز از خدا نمي‌ترسم و جز بدو شكوه نمي‌برم. هر حيله‌اي داري بكار دار و از هر كوشش كه تواني دست مدار ودست دشمني از آستين برآر كه بخدا اين عار بروزگار از تو شسته‌ نشود.

سپاس خد را كه پايان كار سادات جوانان بهشت را سعادت و آمرزش مقرر داشت و بهشت را براي آنان واجب انگاشت.

از خدا مي‌خواهم كه پايه قدر آنان را والا و فضل فراوان خويش بايشان عطا فرمايد كه او مددكار تواناست.

اندك اندك مردم دمشق از حقيقت آنچه در عراق رخ داده‌بود آگاه شدند و دانستند آنانكه بامر يزيد و بدست سپاهيان كوفه كشته شد‌ه‌اند ماجراجويي عصيان‌گر نبوده‌اند بلكه دخترزاده رسول خدا و اين زنان و كودكان را كه باسيري بدمشق آورده‌اند خاندان پيغمبر آنهاست خاندان كسي است كه يزيد بنام جانشيني او بر آنان و بر ديگر مسلمانان، حكومت مي‌كند. از روي دادهاي آن مجلس و خرده‌گيري چند تن بر يزيد و سخنان امام علي بن الحسين در مسجد دمشق درمتن‌هاي متاخر گزارش‌هايي ديده‌مي‌شود. همه اين گزارش‌ها بطور اجمال واقعيتي را نشان مي‌دهد:

ناخرسندي مردم از آنچه بر خاندان پيغمبر رفته‌است.

پس از اين ماجراها بود كه يزيد مصلحت نديد اسيران را نزد خود نگاه دارد. نخست درصدد دلجوئي از ايشان درآمد و كوشيد تا آنچه را در عراق رخ داده‌است بگردن پسر زياد بيندازد. بهر حال كاروان رخصت بازگشتن يافت و روي به حجاز نهاد. اما كي؟ در چه ماهي و در چه سالي؟ بدرستي روشن نيست!

آيا كاروان مستقيما از دمشق به مدينه رفته‌است؟ آيا راه خود را طولاني ساخته و به كربلا آمده‌است تا با مزار شهيدان ديداري داشته باشد؟ آيا يزيد با اين كار موافقت كرده‌است؟ و اگر كاروان به كربلا بازگشته، آيا درست است كه در آنجا با جابر بن عبدالله انصاري كه او نيز براي زيارت آمده‌بود ديداري داشته؟ آيا در آنجا مجلسي از سوگوارن برپا شده؟ و چگونه حاكم كوفه بر خود هموار كرده‌است كه در چند فرسنگي مركز فرمانروائي او چنين مراسمي برپا شود؟ و بر فرض كه اين رويدادها را ممكن بدانيم اين اجتماع در چه تاريخي بوده‌است؟ چهل روز پس از حادثه كربلا؟ مسلما چنين چيزي دور از حقيقت است. رفتن و برگشتن مسافر عادي از كربلا به كوفه و از آنجا به دمشق و بازگشتن او، با وسائل آن زمان بيش از چهل روز وقت مي‌خواهد تا چه رسد به حركت كارواني چنان و نيز ضرورت دستورخواهي پسر زياد از يزيد درباره حركت آنان به دمشق و پاسخ رسيدن، كه اگر همه اين مقدمات را در نظر بگيريم دو سه، ماه وقت مي‌خواهد.

فرض اينكه كاروان در اربعين سال ديگر(شصت و دوم) به كربلا رسيده نيز درست نيست، چرا كه ماندن آنان در دمشق براي مدت طولاني، چنانكه نوشتيم به صلاح يزيد نبود. بهرحال هاله‌اي از ابهام گرد پايان كار را گرفته است و در نتيجه دستكاري‌هاي فراوان در اسناد دست اول، بايد گفت حقيقت را جز خدا نمي‌داند. آنچنانكه پايان زندگاني شيرزن كربلا نيز روشن نيست. مسلم است كه زينب(ع) پس از بازگشت از شام مدتي دراز زنده نبود. چنانكه مشهور است سال شصت و دوم از هجرت بجوار حق رفته‌است. در كجا؟ مدينه؟ دمشق؟ قاهره، هريك از نويسندگان سيره براي درستي راي خود دليل و يا دليل‌هائي آورده‌است.

مزاري كه بنام ستي زينب(ع)"سيده زينب" در شهر قاهره برپاست و شب و روز بخصوص شبها و روزهاي جمعه زيارت‌كنندگان بسياري دارد، همتاي مشهد ديگري است كه بنام "راس الحسين" در اين شهر ساخته‌است. گويا فاطميان كه در سده چهارم هجري بر قاهره دست يافتند مي‌خواستند با بناي اين دو زيارتگاه توجه عام را جلب كنند.

آنچنانكه بسياري از مورخان و نقادان حديث اصالت مزار دمشق را نيز منكرند و نگارنده ضمن سفرنامه قاهره كه چند سال پيش در مجله يغما منتشر شد، نوشت: اين زيارتگاه‌ها از مصاديق بيوتي است كه نام خدا در آنها به بزرگي ياد مي‌شود و دوستداران اهل بيت با خلوص نيت فراوان مراتب ارادت خود را بكسي كه آن مزار بنام او برپاست بيان مي‌دارند و با پيغمبر خود و خانواده او تجديد عهد مي‌كنند.

 

بر گرفته از کتاب :

"زندگانی فاطمه زهرا ( س)" اثر زنده یاد دکتر سید جعفر شهیدی

 

 

 

 


Embassy Address :jauresgasse 9 - A1030 Wien
Tel : (00431) 7122657 Fax : (00431) 7135733